محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2549
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گردانم و آنهايى را كه اطاعت من كردند پس آوردم » رفتار وى مبهم بود . محرز بن عبد الرحمان عجلى گويد : آن روز خالد گفت : « اى گروه ربيعه خداى عز و جل هر كدامتان را از زادگاهش آورده و در اينجا فراهم كرده كه از وقتى در زمين روان شدهايد چنين جمعى نداشتهايد ، اگر دست بداريد و از دشمن باز مانيد و از نبردگاه پس رويد خدا از كار شما خشنود نمىشود و هر كه را ببينيد از كوچك و بزرگ خواهند گفت كه ربيعه حرمت خويش ببرد و در جنگ نماند و عرب از ناحيهء وى آسيب ديد . مبادا عربان و مسلمانان شومتان شمارند ، پيش رويد و جان به خداى سپاريد پيش رفتن عادت شماست و ثبات خصلت شما ، صبورى كنيد به منظور اينكه پاداش يابيد . ثواب آنكه خدا را منظور دارد شرف دنياست و حرمت آخرت كه خدا پاداش كسى را كه كار نيك كند تباه نمىكند . » گويد : يكى به سخن ايستاد و گفت : « به خدا وقتى كارهاى ربيعه بدست تو افتاد كارشان تباه شد ، به ما مىگويى پس نرويم و روى نگردانيم تا كشته شويم و خونمان بريزد ، مگر نمىبينى كه بيشتر كسان رفتهاند . » گويد : تنى چند از مردان قوم بر ضد وى برخاستند و بملامتش گرفتند و تندى كردند ، خالد گفت : « اين را از ميان خودتان بيرون كنيد كه اگر با شما بماند زيانتان زند و اگر برون شود شما را نكاهد . اين كسى است كه شما را نمىكاهد و ديار را پر نمىكند . اى سخنگوى ملعون قوم ! چگونه از صواب بگشتى ! » گويد : جنگ ميان ربيعه و حمير و عبيد الله بن عمر شدت گرفت و كشته از دو سو بسيار شد ، از جمله سمير بن ريان بن حارث عجلى كه مردى دلير بود . زيد بن بدر عبدى گويد : زياد بن خصفه بروز صفين پيش طايفهء عبد القيس آمد قبايل حمير با ذى الكلاع و عبيد الله بن عمر با طايفهء بكر بن وايل مقابل شده بودند و بكريان سخت جنگيدند چنان كه در خطر هلاكت بودند ، زياد بن خصفه گفت : « اى مردم عبد القيس ديگر بكرى نماند » و ما سوار اسبان شديم و برفتيم و با آنها شديم و